|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
نشستهام روی صندلیهای سرد ایستگاه اتوبوس.
آدمها...
هوا سرد است؛ آدمها هم!
این آدمهای دوستداشتنی تنفربرانگیز!
آدمها...
نشستهام و میبینم؛ نشستهام و میشنوم.

...
یکی میآید، یکی میرود؛
یکی سوار میشود، یکی پیاده؛
مردی تهسیگار خاموششدهاش را زیر پایش له میکند، دیگری سیگاری روشن میکند؛
یکی به یارش میرسد و میخندد، یکی با خنده از یارش جدا میشود.
ای بابا! یکی انگار در این سرما دنبال یار میگردد!
...
آنطرفتر... طفلی چادر مادرش را گرفته و گریه میکند؛
اینطرفتر...مادری بر سر دخترش داد میزند؛
روی این صندلی... جوانی از بدعنقی همسرش برای دوستش درد دل میکند؛
روی آن صندلی... پیرمردی از خوبی نوهاش برای دیگری تعریف میکند؛
...
آدمها!
بعضیهایشان چیزی توی گوششان فرو کردهاند که هرگز صدای آدمها را نشوند. حتی آنقدر جدی که کسی رغبت نکند سؤالی بپرسد، حرفی بزند، حرفی بشنود...
آدمها!
فکر میکنم که هرکدام از این آدمها، اندازهی خودم دنیا دارند، غم و شادی، اشک و لبخند دارند. دغدغه، احساس، عاطفه.
این آدمهای دوستداشتنی تنفربرانگیز.
آدمها!
یکی میآید، یکی میرود!
...
اتوبوس آمد. میروم.