تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!

ای آنکه چون سؤالش کنند، عطا کند...
و عطا کند...
عطا کند...
عطا کند؛ آنکه حضرتش را هیچ نخوانده و هیچگاه نشناخته...

...

هیچ شنیده اید، حکایت جاهلی مرا؟ /یکی از همان هزاران/

آن روز، که من و دیگران، در محضر مهرش، ذرات عشق را می جستیم...
...
/ چقدر چهره محمد،
وقتی قطره های عرق، بر پیشانیش می نیشند،
زیبا می شود/
کنار آن راه،
او می گفت، ما می شنیدیم... ما می گفتیم، او گوش فرا می داد...
ناگاه، همهمه ای...
سیاهه ای از جماعت، در افق آشکار شد.

دیدیم، جنازه ای از اموات است، و هیأتی که آن را تشییع می کنند... /نزدیک شدند.../
همان دم...
رسول محبت خدای، برخاست، تا حرمت نهد جنازه را...
خدای من!
...
دیگران و من، به اطاعت از حضرتش برجای ایستادیم...

نگاهی به چهره های جماعت اطراف میت می کنم...

می شناسمشان...
جاهلیت من، پیامبر «لعمرک» را خطاب می کند:
«ای فرستاده ایزد باری...
چرا احترام کردید؟... نعش یک یهودی را...»
خدای من!
...
کاش نگفته بودم! اندوه محمد، از این جهل،...
...
لب هایش که گشوده شد، دانه های مرواریدش را دیدم، و شنیدم:
« جنازه ای از خیل انسان ها...
بی آنکه مذهبش و امتش را متوجه باشم.
احترامش بر همگان واجب است...
...
لیک... حساب میت، با خدای خویش...»

...

این روزها، شب ها... اگر شنیدید،
اگر...
صدای فرشته نازنین را که ندا می دهد: « این الرجبیون ...»
...
گاهی به یاد من هم باشید!


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:0     |