مرد که شروع به صحبت کرد، انگار که از «هفتاد ذرع» دورتر، به خودم آمدم...
کلمه هایش مثل چکش بود. هوار،... من هوار می شنیدم.
همینجور که حرف می زد، من کوچکتر می شدم و او بزرگتر.
پشت میز بزرگی که روی آن ترازویی گذاشته بود؛ یکی از کفه هایش، تخت چسبیده بود به میز...
...
گفت:
«جناب آقای...،
علیرغم اینکه شما در طول این 21 سال که مساحتی حدود چند وجب را اشغال نموده بودید،
روزی 5 وعده و هر وعده 3-4 بار مکرراً تاکید کرده اید که: "و نه گمرااااااهاااااان"،
و همینطور علیرغم تلفظ صحیح حرف «ضاد» در تمام این تکرارها،
باید اعلام کنم که شما، از راهروی طرف چپ عبور خواهید کرد...»
...
چقدر این اتاق داغ شده! چقدر این پیکره های وحشتناک، متراکم اند در این اتاق...
چقدر این صدای آتشناک، تنم را می لرزاند وقتی دارند از راهروی سمت چپ پایینم می برند:
«هل من مزید؟!...»
...همه اش بهانه ای است، برای اینکه بزرگواری اش را فراموش نکنیم.
من تسلیت عرض می کنم، سالروز فروغ یک شمع دیگر را، در سقاخانه محبت.امشب دوباره این را می خوانم.
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:0
|