تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!
- زاهد! تو را به جان مادرت، مرا تکفیر نکن!

- مست می‌شوی، جوانک؟

- عابد! تو بگو! چگونه می‌بینی و مست نمی‌شوی؟ اصلا می‌بینی!؟

- چرا می‌رقصی!؟

- فکر کردی دست خودم هست!؟ بهار آمده! چشمانت، رایحه صدایش را لمس نمی‌کند؟

...

این عابد و زاهد، هی مرا با «قل توبه‌» گفتنشان، قلقلک می‌دهند و بهار می‌خندد و من هم از خنده بهار.

دوست من!

تو بگو، می‌شود بهار را باشی و مستی‌ نکنی؟

وقت بهار، لای چمن‌ها می‌دوی و زیر درخت‌ها پرواز می‌کنی، یک‌بار که برگ سبزی با بغل‌دستی‌اش عشقبازی کند و شبنمی سر بخورد و روی گونه تو بچکد، و تو با خودت بگویی: مگر روحت کی گریه کرده!؟

بهار، از لب دیوار و سر طاقچه و زیر و زبر، طرب سرریز می‌کند؛ راستی! روحت را خانه‌تکانی کرده‌ای؟

...

طفلکی، سنگ بیچاره! می‌دانم، بهار که می‌آيد، فقط سنگ‌ها، سنگینی می‌کنند...

من خیلی به نو بودن و «نو شدن» روزها، اعتقادی ندارم! روزها می‌آیند و می‌روند، مثل دیروز و فردا.

اما تبریک بهار، «واجب انسانی» است؛ هرچند که تکفیرت کنند!



* «شق القلم» یک‌ساله شد. اگرچه که هنوز، راه‌رفتن را خوب نیاموخته! ولیکن لطف دوستان، همیشه دستگیر و مایه امید بوده است. در این مدت 24 بار، سفره دل را باز کردم،
متوسط: ماهی دوبار! و هر بار، نظرات و تاملات بزرگواران، مشوق من بوده برای بار دیگر.
و امیدوارم که همیشه از دل بوده باشد و بر دل نشسته.
این بار، بهار خیلی زود دارد دلبری می‌کند. بهار را می‌شود محدود کنی به تقویم!؟
من تبریک می‌گویم به همه دوستان بهاری‌ام. آنهایی که از اولین بهار شق‌القلم،‌ همراهی‌ام کردند.

تبریک به: محمدرضا که اولین پیام در وبلاگ، به نام او ثبت شده،
و به: تورنگ و مذهب‌رندان و مسلمان‌ایرانی و جسدزنده؛
و به:مهدی‌رزاقی‌عزیز(که شاید دیگر مرا دوست نمی‌دارد!!)؛
و همینطور، به: مهسا‌کیان و پلخمون و آرماچوندیا و مترسک‌مزرعه و قاف(بامعرفت)؛
و تبریک صمیمانه به: پسرعمو گلمیخ و درپی‌او و میثم و دیوارگلی(که سایه‌اش کم نشود!)؛
و باز تبریک به: رندانه‌من و حاج‌عباس و پیمان‌‌عزیز و بهمن و ملای‌من و مهدی؛
و به: پیربداغی(که داغ یمن دارد) و کیمیای قلم و سید(که کمتر سر می‌زند) و طلبه‌نسل‌سه‌؛
و تبریک به: بیان‌ایرانی و فیضی‌خواه‌عزیز و فقط‌باش! و دیوژن و بی‌سایه‌بان و تفنگ و حقوق82؛
و تبریک‌های بیشتر به: خموشانه و رهنما و کفتر و...
و تبریک به: ‌زائری عزیز(که همان دو بار توقفش، مایه دلگرمی بود)

و تبریک به:
هر عزیزی که یکبار یا بیشتر و کمتر،

یادی کرد و خبری گرفت، و من فراموش کردم.
این بهار، شاید میهمان دوست عزیزم، عبدالمحمد باشم.
فعلا، یاعلی!

(اگر خواستید نظری ثبت کنید، بالای صفحه، سمت چپ!)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:0     | 

می‌گویند که: زن یهودیه‌ای حبیب‌خدا را به زهر مسموم کرده؛

نقل است که: جعده -همسرش-، سبط‌اکبر را زهر خورانید. به فریب...

-فدایشان شوم؛

گفت: اباصلت، اگر عبای بر سرکشیده بودم، بدان که مسموم گشته‌ام، -به زهر کینه مأمون؛

...

تو می‌دانی که وقتی سینه رسول‌خدا، از سوز زهر، به‌درد آید، یعنی چه؟

مگر جبرئیل می‌تواند ضجه نزند!؟

مگر چقدر مظلومیت!؟ تو آب خواسته‌باشی و زهر جگرت را تکه‌تکه کند!؟

و هلهله کنیزکان، صدای درد تو را خاموش کند...

اگر کسی، تابوت پدرت را، نیزه بزند، تو چه‌ می‌کنی!؟ شاید دست‌هایت بسته باشد!

اباصلت! او که می‌آمد، -گفته‌اند- با تو سخنی نگفت!

حالش چگونه بود؟ قدم‌هایش می‌لرزید؟

خدایش رضوان براو آورد! او نیز مظلوم بود... پسرعمویش به زهر کشت!

...

حکایت، حکایت نفس است و جهل. که همیشه بزرگترین مصیبت، جهل بوده و...

«لا مصیبة اعظم من‌الجهل...»

هنوز هم علی‌بن‌موسی، غریب‌ترین غریبان است...

والسلام.


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 20:0     |