|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
- مست میشوی، جوانک؟
- عابد! تو بگو! چگونه میبینی و مست نمیشوی؟ اصلا میبینی!؟
- چرا میرقصی!؟
- فکر کردی دست خودم هست!؟ بهار آمده! چشمانت، رایحه صدایش را لمس نمیکند؟

...
این عابد و زاهد، هی مرا با «قل توبه» گفتنشان، قلقلک میدهند و بهار میخندد و من هم از خنده بهار.
دوست من!
تو بگو، میشود بهار را باشی و مستی نکنی؟
وقت بهار، لای چمنها میدوی و زیر درختها پرواز میکنی، یکبار که برگ سبزی با بغلدستیاش عشقبازی کند و شبنمی سر بخورد و روی گونه تو بچکد، و تو با خودت بگویی: مگر روحت کی گریه کرده!؟
بهار، از لب دیوار و سر طاقچه و زیر و زبر، طرب سرریز میکند؛ راستی! روحت را خانهتکانی کردهای؟
...
طفلکی، سنگ بیچاره! میدانم، بهار که میآيد، فقط سنگها، سنگینی میکنند...
من خیلی به نو بودن و «نو شدن» روزها، اعتقادی ندارم! روزها میآیند و میروند، مثل دیروز و فردا.
اما تبریک بهار، «واجب انسانی» است؛ هرچند که تکفیرت کنند!
(اگر خواستید نظری ثبت کنید، بالای صفحه، سمت چپ!)
میگویند که: زن یهودیهای حبیبخدا را به زهر مسموم کرده؛
نقل است که: جعده -همسرش-، سبطاکبر را زهر خورانید. به فریب...
-فدایشان شوم؛
گفت: اباصلت، اگر عبای بر سرکشیده بودم، بدان که مسموم گشتهام، -به زهر کینه مأمون؛
...
تو میدانی که وقتی سینه رسولخدا، از سوز زهر، بهدرد آید، یعنی چه؟
مگر جبرئیل میتواند ضجه نزند!؟
مگر چقدر مظلومیت!؟ تو آب خواستهباشی و زهر جگرت را تکهتکه کند!؟
و هلهله کنیزکان، صدای درد تو را خاموش کند...
اگر کسی، تابوت پدرت را، نیزه بزند، تو چه میکنی!؟ شاید دستهایت بسته باشد!
اباصلت! او که میآمد، -گفتهاند- با تو سخنی نگفت!
حالش چگونه بود؟ قدمهایش میلرزید؟
خدایش رضوان براو آورد! او نیز مظلوم بود... پسرعمویش به زهر کشت!
...
حکایت، حکایت نفس است و جهل. که همیشه بزرگترین مصیبت، جهل بوده و...
«لا مصیبة اعظم منالجهل...»
هنوز هم علیبنموسی، غریبترین غریبان است...
والسلام.