|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
اول:
...
من سخن گویم ولی من نیستم
این منم یا او ندانم کیستم /
ای بتان کعبه در هم بشکنید
با من امشب از محمد دم زنید /
دم زنید از دوست، خاموشی چرا؟
ای فراموشان فراموشی چرا؟ /
...
دوم:
(سيّد محمدحسن نجفى قوچانى، معروف به آقانجفى قوچانی)
...و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـهبار نمودند، جهت خرمنگاه. حركت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود.چـون راه سـراشـيـبى بود، زير دُمى يك الاغ پاره شد، پالان با بار آمد روى گـردن الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادن بار هميشه موجب حزن و اندوه و گريه من مـىشـد؛ كـه چـرا اين كار من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد.
... كمربند خود را كه قطعه كرباسى كهنه بود و جهت علامت سيادت رنگ او را سبز نموده بودند، از روى ضرورت از كمر باز نمودم كه در زير دم الاغ ببندم و نظر بـه ايـن كه بستن اين كمربند به زير دم الاغ توهين بزرگى بود به مقام سيادت و به عـقـيـده صـاف و بـى غـش مـن نـظـيـر تـوهـيـنـات ابـىجـهـل بـه مـقـام اقـدس نـبـوى صـورت گـرفـت ولكـن نـظـر به اين كه «الضرورات تبيح المـحـذورات» خواهىنخواهى آن را بستم و به حدى بر من اثر كرد و صداى بلند در هواى گرم گريه مىكردم و...
... چون كمربند سبز علامت سيادت و اهل بيت و ولادت از آن اركان ايمان و انتساب به آن دودمان است و موضوع و مستعمل در اين معنى شريف است و معنى روح لفظ است حتى حسن و قبح معنى به لفظ نيز سرايت كند...
... بلكه شنيده شـده كـه تـمـام عـشـاق مـنسوبات معشوق خود را ولو فى نفسه كثيف و بد باشد لكن از آن جـهتى كه منسوب به معشوق است دوست دارند...
... و پـر واضـح است كه من پيغمبر و ائمههدى را دوست دارم و به انتساب خودم به آن انوار كـه در يـك وقـتـى دراصـلاب طـاهـره آنـهـا بـوده ام افـتـخـار دارم و ايـن شال سبز كه در كمر مىبندم از آن جهتى كه علامت سيادت و انتساب به پيغمبر است بايد دوسـت داشـت و دوسـت دارم و اگـر كسى ديگر توهين به منسوبات محبوب وارد نمايد بايد عـاشق با او بجنگد و مانع گردد.
حال اگر خود عاشق به يكى از منسوبات معشوق خود را طـورى شـود كـه تـوهـيـن وارد نـمـايـد بايد به اندازه محبت و درجه نسبت در سوز و گداز باشد و ملامت نمايد خود را تا به حدى كه از غصه بميرد و يا در طريق پوزش و خدمت او خود را كشتن دهد كه الذ لذائذ عاشق همين است بالضرورة و الوجدان ...
/ سیاحت شرق - صفحهی 9 و 10 /
سوم:
تصدقت! قربانت!
تو که از اول میدانستی، چرا!؟
تو که میدانستی رقیبت (که قرار است با تو بازی کند)، مجری بازی و داوران بازی، همه آدمهای بدِ بدْ بدْ هستند، چرا اصلا بازی را شروع کردی!؟
فدایت شوم!
مگر قبل از بازی، همان داور بد بد، صلاحیت تو را برای بازی تأیید نکرده بود!؟
چطور تن بهآن داوریاش دادی، نه به این داوریاش!؟
کاش قبل از اینکه بازی شروع بشود، به همه اعلام میکردی که قرار است تو داوری کنی، قرار است تو نتیجهی بازی را اعلام کنی (حتی قبل از اینکه وقت بازی تمام بشود!)...
چه میدانم! شاید اگر اینها را اعلام میکردی، اصلا نمیآمدم بازیتان را تماشا کنم!
...
چهارم:
بزرگوارانی که محبتشان فراموشم نمیشود و هر از چندی، شمعی در این کلبه میافرزوند؛ جز عرض شرمندگی و نشاندادن عرق جبین حاصل از خجالتم، چیزی ندارم.
حالمان گرفته بود اخیراً، خیلی!
این وبلاگ برای من حرمتی دارد، و حرمت خوانندگانش (هرچند اندک، اما پر از انسانیت و محبت) بیشتر و واجبتر.
وقتی ناراحتی، وقتی حیران و سرگردانی، وقتی که آزارت به مورچه هم نرسیده و متهم عالم و آدمی، شاید کار درستی نباشد که میهمان دعوت کنی!
شما که همیشه مهربانی کردهاید، شما که همیشه آمدهاید و این خانه را خالیتر از قبل دیدهاید و باز آمدهاید، شما که همین آمدن و رفتنتان، امید من برای گاهی-اینجا نوشتن است...
...
پنجم:
این روزها خیلی با خودم میخوانم: اللهم انی اعوذ بک من نفسی...
دعایمان کنید!
غمتان را نبینم.