|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
بگذار آن فرشتهی لپقرمزی که روی آن تکه ابر گوشهی آسمان نشسته،
چادرگلیاش را بکشد روی صورتش و یواشکی بخندد به من؛
که از اول بهار، همهاش دارم حرص میخورم که با «رمضان» در «تابستان» چگونه سر کنم!؟
...
«رمضان» یعنی «رمض». یعنی باران اول پاییز که میبارد و گرد و غبار تابستانی را میزداید.
روحم را برهنه کنم.
درب زیرزمین را باز کنم. پلهها را یکیدوتا بروم تا روی حیاط،
آنجا پابرهنه و سربرهنه زیر این باران بدوم...
چشم برهم بگذارم و باز کنم، سیروز باران باریده و آفتاب «فطر»...
...
بعد از عمو رجب و دایی شعبان، نوبت بابا رمضان است!
بعد از رمضان، خانوادهی انسانیت تکمیل میشود...
...
گفتند: رمضان، بهار است.
من هم: رمضان، نوروز است. دوباره روز عبادت از نو و روزی معنویت از نو.
مباد که پارسال دوست و امسال آشنا!