تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!
عیبی ندارد!

بگذار آن فرشته‌ی لپ‌قرمزی که روی آن تکه ابر گوشه‌ی آسمان نشسته،

چادرگلی‌اش را بکشد روی صورتش و یواشکی بخندد به من؛

که از اول بهار، همه‌اش دارم حرص می‌خورم که با «رمضان» در «تابستان» چگونه سر کنم!؟

...

«رمضان» یعنی «رمض». یعنی باران اول پاییز که می‌بارد و گرد و غبار تابستانی را می‌زداید.

روحم را برهنه کنم.

درب زیرزمین را باز کنم. پله‌ها را یکی‌‌دوتا بروم تا روی حیاط،

آنجا پابرهنه و سربرهنه زیر این باران بدوم...

چشم برهم بگذارم و باز کنم، سی‌روز باران باریده و آفتاب «فطر»...

...

بعد از عمو رجب و دایی شعبان، نوبت بابا رمضان است!

بعد از رمضان، خانواده‌ی انسانیت تکمیل می‌شود...

...

گفتند: رمضان، بهار است.

من هم: رمضان، نوروز است. دوباره روز عبادت از نو و روزی معنویت از نو.

مباد که پارسال دوست و امسال آشنا!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:0     |