تبليغاتX
شق القلم
این‌جا مجال قال است و... مقال حال!

همیشه سعی می‌کنم موقع تاکسی سوار شدن، صندلی جلو ننشینم. هم خودم اذیت می‌شوم، هم دیگری که کنار من می‌نشیند. چرا وقتی صندلی عقب جایی هست، باعث آزار خودم و دیگری بشوم؟!

اما این‌بار فرق می‌کرد. حالا راننده می‌گوید که چون عقب دو نفر می‌خواهند سوار شوند، من باید بیایم جلو. خدا را شکر. می‌دانی چرا؟ بعد می‌فهمی چرایش را.

تاکسی برای یک دوست نگه داشت. دوست می‌خواهد سوار تاکسی بشود. اگر جلو نشسته باشم، پیاده می‌شوم تا نفر دوم، بنشیند کنار راننده و من کنار در تاکسی. این‌جوری راحت‌تر هستم. اما این، دوست است! دوست‌ترین دوست.

دوست، سوار می‌شود. حرفی نمی‌زنیم با هم. دستم را از پشت سرش رد می‌کنم و بازویم می‌افتد پشت گردنش. این‌جوری، راحت‌تر هستیم و دوستانه‌تر.

حرفی نمی‌زنیم. بیرون را نگاه می‌کند. من او را نگاه می‌کنم. چشم‌هایش، ابروها و شقیقه و گونه‌هایش. نگاهش می‌کنم. دوست‌ترین دوست من! من و این دوستم، هم‌پای شده‌ایم. راستی می‌دانستی که ممنوع است دو نفری روی صندلی کنار راننده تاکسی بنشینیم؟!

تاکسی می‌ایستد. دوست پیاده می‌شود. من پیاده‌شدن‌اش را نگاه می‌کنم.

ای وای!... فهمیدی چه شد؟!

این دوست‌ترین دوست؛ فراموش کردم اسم‌اش را بپرسم. بپرسم کجاست، کجا می‌توانم ببینم‌اش. فراموش کردم. آن‌قدر نگاهش کردم که فراموشم شد...

تاکسی حرکت می‌کند.

...

حالا که دوست نیست کنار من روی این صندلی ممنوعه؛ حالا که اگر دیگری بنشیند کنارم، آزار من است و او...

پیاده می‌شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 22:0     | 

نشسته‌ام روی صندلی‌های سرد ایستگاه اتوبوس.

آدم‌ها...

هوا سرد است؛‌ آدم‌ها هم!

این آدم‌های دوست‌داشتنی تنفربرانگیز!

آدم‌ها...

نشسته‌ام و می‌بینم؛ نشسته‌ام و می‌شنوم.

...

یکی می‌آید، یکی می‌رود؛

یکی سوار می‌شود، یکی پیاده؛

مردی ته‌سیگار خاموش‌شده‌اش را زیر پایش له می‌کند، دیگری سیگاری روشن می‌کند؛

یکی به یارش می‌رسد و می‌خندد، یکی با خنده از یارش جدا می‌شود.

ای بابا! یکی انگار در این سرما دنبال یار می‌گردد!

...

آن‌طرف‌تر... طفلی چادر مادرش را گرفته و گریه می‌کند؛

این‌طرف‌تر...مادری بر سر دخترش داد می‌زند؛

روی این صندلی... جوانی از بدعنقی همسرش برای دوستش درد دل می‌کند؛

روی آن صندلی... پیرمردی از خوبی نوه‌اش برای دیگری تعریف می‌کند؛

...

آدم‌ها!

بعضی‌هایشان چیزی توی گوش‌شان فرو کرده‌اند که هرگز صدای آدم‌ها را نشوند. حتی آن‌قدر جدی که کسی رغبت نکند سؤالی بپرسد، حرفی بزند، حرفی بشنود...

آدم‌ها!

فکر می‌کنم که هرکدام از این آدم‌ها، اندازه‌ی خودم دنیا دارند، غم و شادی، اشک و لبخند دارند. دغدغه، احساس، عاطفه. 

این آدم‌های دوست‌داشتنی تنفربرانگیز.

آدم‌ها!

یکی می‌آید،‌ یکی می‌رود!

...

اتوبوس آمد. می‌روم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:0     | 


جز دعا، چه کاری از دستم بر می‌آيد!؟

الدعاء... سلاح‌ المؤمن؛

در شب‌های قدر، دعا می‌کنم. برای تقدیر، برای اندازه‌ها، برای عاقبت‌ها دعا می‌کنم:

...

برای خواهر ایرانی‌ام «شهین»، که در طلب قدری پول برای خرج و مقداری غذا برای کودکش، حتی در این شب زیبای قدر هم، کنار خیابان می‌ایستد... دعا می‌کنم تا خداوند رزاق برایش آن‌قدر پول و غذا مقدر کند که شب‌ها و روزهایش را در کنار کودکش و به‌یاد خدایش بگذارند؛

و برای آن دوستش، که لذت تن را می‌طلبد. دعا می‌کنم تا خدایش لذت عبادت‌اش را - حتی اگر شده، یک بار! - برایش مقدر کند، و برای من‌ هم...

و برای «امیررضا»ی کوچولو، که این روزها اثاث خانه‌شان را کنار کوچه‌ای پهن کرده‌اند. دعا می‌کنم که خدای مهربان سرپناهی برایشان مقدر کند.

و «رسول» که این شب‌ها جلوی چشم پدر و مادرش از بیماری پرپر می‌زند، و بضاعت درمان ندارد. برایش دعا می‌کنم تا رب سلیم برایش سلامتی و بهبودی مقدر کند.

و برای «غلامحسین»، سرباز وظیفه‌ی اهوازی که الان در سیستان و بلوچستان مرزبانی از خاک و پاسبانی از مام وطن می‌کند. از خداوند حفیظ می‌خواهم که برایش پایداری و سلامت و حفاظت مقدر کند.

و برای دوستش «رشیدالله» که مدتی پیش، در حمله‌ی اشرار، مظلومانه به قتل رسید. برای او قرب الهی و آمرزش طلب می‌کنم.

و...

و «منیره»، دختر مسلمان انگلیسی که می‌خواهد در دانشگاه شهرشان «بیرمنگهام» علم بیاموزد و خرد بیاندوزد و سنت و نجابت‌اش را حفظ کند. برایش از خداوند جبار، برتری و عزت طلب می‌کنم.

و همینطور رئیس دانشگاه‌شان، آقای «سر دومینیک کدبوری». امیدوارم خداوند در تقدیرش انصاف بنویسد که شرایط رعایت مبادی ادب و حجاب برای «منیره» را فراهم کند.

دعا می‌کنم؛

برای مهندس «الف»، دکتر «باء» و پروفسور «جیم». دعا می‌کنم برایشان تا خداوند علیم صداقت در گفتار و راستی در کردار و سداد و صلاح در تقدیرشان بنگارد.

و برای حجة‌الاسلام «الف»، حجةالاسلام و المسلمین «باء»، آیت‌الله «جیم» و آیت‌الله‌العظمی «دال». دعا می‌کنم تا رب‌العالمین برایشان علم و تقوا و خدمت به خلق ذیل عبادت خالق، مقدر کند. امیدوارم که در برابر ظلم، سکوت نکنند. کاش می‌شد وقتی ببینم‌شان و بگویم‌شان: «مردم، دین‌شان را از شما می‌جویند. پرهیز کنید که تشتت‌، بیزارشان نکند.»

و برای آقای «الف» مدیر رسانه‌ی «الف»، و آقای «باء» سردبیر روزنامه‌ی «باء» و آقای «جیم» نویسنده و هنرمند و روشنفکر. باز از رب مالک برایشان انصاف و مروت و بصیرت می‌طلبم که از سیاه‌نمایی و سفید‌نمایی پرهیز کنند و با واقع‌نمایی، از سیاهی‌ها بترسانند و به روشنی‌ها، امید بخشند.

الدعاء... سلاح المؤمن! جز دعا، چاره‌ای ندارم، تازه اگر مؤمن باشم!

دعا می‌کنم؛

برای آقایان سید علی خامنه‌ای، اکبر هاشمی رفسنجانی، محمود احمدی‌نژاد، علی لاریجانی  و صادق لاریجانی که به تقدیری در لیلة‌القدری - شاید سالیانی پیش -، سیاست و  مصلحت و اقتصاد و حقوق و قضای این مملکت به دست‌شان مقدر شده است. دعا می‌کنم. از خداوند حسیب می‌خواهم تا در تقدیرنامه‌ی ایشان عدالت، کیاست، حق، انصاف، مردم‌داری و رواداری مقدر کند و برای کاردانان و کارگزاران‌شان، باز انصاف می‌طلبم. کاش که بر مدار عدل بگردند و هرگاه ظلمی کردند، صادقانه در پی جبران آن برآیند و عذر خود به مردم عرضه کنند.

و همه‌ی هم‌وطنان‌ام که متأخراً، به‌ناحق آسیبی دیدند و حرمت‌شان شکسته شد، برایشان صبر و جبران طلب می‌کنم و آنان‌شان که به‌ناحق به زندان افتاده‌اند و در بند هستند، آرزو می‌کنم رب رحیم، برای ایشان صبر و رهایی مقدر نماید و بصیرتی که ظلم و ناحق کارگزار دین را به پای دین ننویسند. و آنهایی‌شان که خون‌شان بر زمین ریخته شد و ناحق‌شان بود، اللهم اغفر لهم و متعهم فی جناتک...

و دعا می‌کنم؛

برای همه‌ی پدران و مادران و پسران و دختران وطن‌ام، برایشان بهترین زندگی، آینده و نسل را از خدای خوب می‌خواهم.

دعا می‌کنم برای آن‌هایی که بر سر من، حقی دارند یا از جانب من، ظلمی به سوی ایشان روا داشته شده است و اکنون دستی به آن‌ها نمی‌رسد. برای‌شان طلب مغفرت و قضای حوائج می‌کنم.

برای پدرم و برای مادرم. برایشان دعا می‌کنم، که دعاکردن را به‌من آموختند.

...

آها!

برای آن جوان بندرعباسی صاحب بوفه که آن شب، روبروی پارک دلفین‌های کیش، یک مهر و یک تکه‌ فرش به من داد و اجازه داد که پشت بوفه‌اش، نمازی بگزارم که قضا نشود... برایش سلامتی طلب می‌کنم.

دعا می‌کنم؛

برای دوستانم، آن‌هایی که در کوچه‌ی پیام‌رسان یاهو و جی‌تاک، گاه‌گاهی چراغ خانه‌شان روشن می‌شود و گاهی با این همسایه‌شان خرده مراوده‌ای دارند و میهمانان همیشگی پنجره‌ی وبلاگم که مهربان‌اند. دوستشان دارم و برای‌شان داوم لطف و تداوم لطافت از خداوند می‌خواهم.

...

دعا می‌کنم!

حالا که همه‌ی تقدیرها به دستش امضا می‌شود: امام مهدی! که بیاید، مهربانی بر سر «شهین» و‌ «رسول» و «امیررضا» و «منیره» و «دومینیک کدبوری» و «من» و «تو» ببارد و تازه اول مهربانی‌هاست...

...

آخ! داشت یادم می‌رفت!

دست آخر؛ برای این خود بیخودم که از همه گناهکار ترم! برای این خویش ناچیز و بی‌همه‌چیزم، دعا می‌کنم! خدایا! برای من، یک‌سال، خیر و عافیت مقدر کن!

...

راستی! تو مهربان که گوش به دعای من سپردی، چه دعایی برایم می‌کنی!؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:10     | 

عیبی ندارد!

بگذار آن فرشته‌ی لپ‌قرمزی که روی آن تکه ابر گوشه‌ی آسمان نشسته،

چادرگلی‌اش را بکشد روی صورتش و یواشکی بخندد به من؛

که از اول بهار، همه‌اش دارم حرص می‌خورم که با «رمضان» در «تابستان» چگونه سر کنم!؟

...

«رمضان» یعنی «رمض». یعنی باران اول پاییز که می‌بارد و گرد و غبار تابستانی را می‌زداید.

روحم را برهنه کنم.

درب زیرزمین را باز کنم. پله‌ها را یکی‌‌دوتا بروم تا روی حیاط،

آنجا پابرهنه و سربرهنه زیر این باران بدوم...

چشم برهم بگذارم و باز کنم، سی‌روز باران باریده و آفتاب «فطر»...

...

بعد از عمو رجب و دایی شعبان، نوبت بابا رمضان است!

بعد از رمضان، خانواده‌ی انسانیت تکمیل می‌شود...

...

گفتند: رمضان، بهار است.

من هم: رمضان، نوروز است. دوباره روز عبادت از نو و روزی معنویت از نو.

مباد که پارسال دوست و امسال آشنا!


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:0     | 

قربانت بروم!

خودت باش! باور کن، به تو نخواهم گفت که چرا شب‌ها بالای درخت می‌خوابی!

...

خودت باش!

سرزنشت نخواهم کرد که چرا سیگار چوب می‌کشی؛

یا چرا دمپایی‌هایت را اشتباهی پوشیدی؛

یا اینکه چرا اینقدر به این شمعدانی‌ها آب ندادی تا عاقبت یک گوشه گلدان غش کنند.

...

فدایت شوم!

فدای چادر و چارقد و چاقچور و نقابت شوم!

الهی که به قربان رژ و لاک و مانیکور و کرم و ریمل تو بروم!

فدای ژل و شش‌تا جیب شلوارت و زیر ابرو و ادکلن و گردنبند و خالکوبی‌ات بشوم!

قربان ریش و تسبیح و یقه‌بسته و کفش زردت بشوم!

خودت باش!

...

ببخشید! خانم/آقای محترم!

عجالتا...

اجازه هست خودم باشم!؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 1:0     | 

تو که می‌دانی...

حال و روزم، خوب نیست!

پس فعلا تو مهربان‌ترین را... میهمان می‌کنم؛

به یک استکان چای -و قند پهلویش؛

... یک تبسم؛

... و بوئیدن یک گل سرخ، از باغچه پدربزرگ...

***

انگار٬ تاب مستوری نداشتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 20:0     | 

مرد که شروع به صحبت کرد، انگار که از «هفتاد ذرع» دورتر، به خودم آمدم...
کلمه هایش مثل چکش بود. هوار،... من هوار می شنیدم.
همینجور که حرف می زد، من کوچکتر می شدم و او بزرگتر.
پشت میز بزرگی که روی آن ترازویی گذاشته بود؛ یکی از کفه هایش، تخت چسبیده بود به میز...
...
گفت:
«جناب آقای...،
علیرغم اینکه شما در طول این 21 سال که مساحتی حدود چند وجب را اشغال نموده بودید،
روزی 5 وعده و هر وعده 3-4 بار مکرراً تاکید کرده اید که: "و نه گمرااااااهاااااان
و همینطور علیرغم تلفظ صحیح حرف «ضاد» در تمام این تکرارها،
باید اعلام کنم که شما، از راهروی طرف چپ عبور خواهید کرد...»
...
چقدر این اتاق داغ شده! چقدر این پیکره های وحشتناک، متراکم اند در این اتاق...
چقدر این صدای آتشناک، تنم را می لرزاند وقتی دارند از راهروی سمت چپ پایینم می برند:
«هل من مزید؟!...»


...
همه اش بهانه ای است، برای اینکه بزرگواری اش را فراموش نکنیم.
من تسلیت عرض می کنم، سالروز فروغ یک شمع دیگر را، در سقاخانه محبت.

امشب دوباره این را می خوانم.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 19:0     | 


می بینید؟!
...
این انقلاب مخملین را که می گذرد...
تابستان... پاییز...
انقلاب می کند
/ نرم... نرم.../
...
و من نمی دانم که چرا این مزدوری برای بهار
چرا در حیاط خانه ما؟!

تابستان، پاییز...
و هنوز نمی دانم که این مزدوری برای بهار...
...
این درخت آلبالوی ضدانقلابی،
هنوز که هنوز، آثار انقلابی گری هست بر قامتش...
...
شکوفه آلبالو... در این انقلاب پاییزی...
خدا...شکر!


+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 12:0     | 

و همان لحظه...
که دیگر لحظه ای نخواهد بود.
روز بی روزی...
...
تمام صفحه های تقویم را به دست باد خواهم سپرد؛
تقویم روزهای یاوه،
روزهای بی تو...
آن لحظه؛
که تمام عقربه ها، برجای می میرند، به احترام تو...
...
و این غروب ابری،
شب های بارانی،
ابرهای دلتنگی...

روی بخار سرد پنجره ها،
پنجره های شهر بی شهریار، شهر بی تو...

همیشه بنویسم: بیا!


/ خدای من، برسانش! برسان دستم به دامنش.. /


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:0     | 

من...

قطره های باران را می پرستم؛

هر قطره...

که صدای چکاچکش به روی قطره های پیش...

ترانۀ محبت را ترتیل می کند،

یعنی...

فرشته، هست...

 

خدا... هست.

 


  • امروز... خدای مشهدی ها، برای مشهدی ها رحمتی از جنس آب نازل کرد، من امروز بسیار بنده ام.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 20:0     | 

امروز؟...
امروز رفت؛
شاید که دوید...
امروز را آنقدر ایستاده بودم، که بیشتر و پیشتر، به دیروز می مانست.
...
فردا می آید.
قول می دهم.
یعنی خودش به من قول داد، که می آید.
امروز، به من قول داد که فردا می آید!
...
فردا...
شاید...
شاید قدری از امروز، مهربان ترم، برود.
اما فردا نیز می رود و می دود.
دیروز به من قول داد که فردا می دود.
...
امروز،
خواستم که از خودم، قول مردانه ای بگیرم.
که پیش خودم، نگهش دارم.
سخت...
در آغوش بفشارمش.
تا آنی، حضور... این محبوب مست مرا...
اما...
هر روز...
سیلی دیروز، امروزم را، فردا می کند!



+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:0     |