|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
روستای میغان - منطقهی نهبندان - خراسان جنوبی
- یا الله! حاج خانم این برنجها رو کجا بذارن بچهها؟
- خدا خیرتون بده. همینجا کنار اتاق بذارید. ایشالا خیر ببینید.
- قربانت مادرجان.
«حاج رسول» همانطور که مشغول راهنمایی جوانهای همراه است، فهرستی که در دست دارد را علامت میزند. برنج و روغن و صابون و پودر رختشویی و دیگر. فقر از سرتاپای روستا میبارد. خانههای خشت و گلی، دیوارهای ترکخورده، زیلوهای پوسیده کف اتاق.
زن با لهجهی روستاییاش هنوز دعا میکند به جانشان. "مادرجان! ما کارهای نیستیم! ما واسطهایم. دعا کن که خدا به دل اونایی که دارن بندازه..."
حاج رسول نگاهش به چشمهای دختر کوچولو گره میخورد؛ چه با نمک! دخترک نحیف 6ساله که گوشهی اتاق معصومانه تکیه داده و لبخند کمرمقی به صورتاش است. مادر از توی حیاط، صدایش میکند: "سحر!". سحر، دست به دیوار میگیرد و بلند میشود. پنج قدم تا وسط اتاق میرود، مینشیند. خسته شده انگار. نفس میزند. دوباره بلند میشود و چند قدم تا در اتاق، دوباره مینشیند...
غم و تعجب به چهرهی حاج رسول مینشیند. مادر که میآید، جریان حال دخترک را میپرسد. سحر پشت دامن مادر قایم شده.
از کودکی حالاش همین بوده، توان حرفزدن هم ندارد. سه سال پیش با هزار فلاکت سحر را آوردهاند مشهد برای معاینه و دکتری که دیده، گفته دریچههای قلبش مادرزادی تنگ است و چیزی به این مضمون و هفتصدهزار تومان پول عمل جراحی میشود و...
حاج رسول سرش را پایین میاندازد، از غم و از شرم. زن سراغ گنجهی روی طاقچه میرود و از تویش پاکت پزشکی خاکگرفتهای بیرون میآورد و سمت حاج رسول میگیرد. حاج رسول پاکت را میگیرد. سرش چسب خورده و رویش علامت بیمارستان «امام رضا (ع)» مشهد چاپ شده است. سحر گوشهی اتاق نشسته...
دوهفته بعد - بیمارستان امامرضا (ع) - مشهد
صف طولانی بیماران که روی صندلیهای دور اتاق انتظار نشستهاند و حاج رسول که نگاهش به پاکت گزارش پزشکی «سحر» دوخته شده. بعد از یک هفته پرس و جو، بالاخره یک پزشک که متخصص جراحی قلب کودکان در بیمارستان امامرضا است وقت داده و حالا امیدوار است که با ملاحظهی پرونده، بتواند کاری برای سحر کند. حتی شاید دکتر راضی بشود و محض رضای خدا دخترک را رایگان جراحی کند یا لااقل تخفیفی، چیزی...«دکتر الف».
بالاخره نوبت حاج رسول میرسد و وارد اتاق «دکتر الف» میشود. سلام و احوالپرسی. حاج رسول که بیمار نیست. پاکت را روی میز دکتر میگذارد و جریان را برایش میگوید. «دکتر الف» مردد نگاهی میکند و در پاکت را باز میکند. به محض اینکه نگاهش به سربرگ صفحهی اول گزارش میافتد، با خنده میگوید: "حاجآقا! این بیمار رو که خودم ویزیتش کردم! این گزارش منه!" و گزارش را ورق میزند.
حاج رسول خوشحال میشود. با لبخند میپرسد: "خوب آقای دکتر! الان چه کاری میشه کرد؟! اگر بدونید وضع این خانواده رو..." دکتر میان حرف حاج رسول میگوید: "نه عزیز من! دیگه دیر شده!..."
امید روی صورت حاج رسول میشکند. چشمهایش لحظهای تار میشود. «دکتر الف» در حالی که گزارش را توی پاکت میگذارد، ادامه میدهد: "من همان موقع هم به خونوادهاش گفتم که وقت درمانش همین الانه. تازه عزیز من! هفتصد هزار تومن مال سه سال پیش بوده، نه الان. این بچه دیگه زندهموندنش با خداست."
حاج رسول سرش پایین است. از غم و از شرم. «دکتر الف» توی آیفون میگوید: "نفر بعد لطفا!"
...
پ.ن:
1. این ماجرا واقعی است.
2. اسامی واقعی نیستند.
اول:
...
من سخن گویم ولی من نیستم
این منم یا او ندانم کیستم /
ای بتان کعبه در هم بشکنید
با من امشب از محمد دم زنید /
دم زنید از دوست، خاموشی چرا؟
ای فراموشان فراموشی چرا؟ /
...
دوم:
(سيّد محمدحسن نجفى قوچانى، معروف به آقانجفى قوچانی)
...و نـيـز روزى دو الاغ را دسـتـهبار نمودند، جهت خرمنگاه. حركت نمودم و پدرم آن روز را به درو آمـده بـود.چـون راه سـراشـيـبى بود، زير دُمى يك الاغ پاره شد، پالان با بار آمد روى گـردن الاغ و نزديك شد كه بار بيفتد و افتادن بار هميشه موجب حزن و اندوه و گريه من مـىشـد؛ كـه چـرا اين كار من ناقص ماند و كمال نيافت و به انجام نرسيد.
... كمربند خود را كه قطعه كرباسى كهنه بود و جهت علامت سيادت رنگ او را سبز نموده بودند، از روى ضرورت از كمر باز نمودم كه در زير دم الاغ ببندم و نظر بـه ايـن كه بستن اين كمربند به زير دم الاغ توهين بزرگى بود به مقام سيادت و به عـقـيـده صـاف و بـى غـش مـن نـظـيـر تـوهـيـنـات ابـىجـهـل بـه مـقـام اقـدس نـبـوى صـورت گـرفـت ولكـن نـظـر به اين كه «الضرورات تبيح المـحـذورات» خواهىنخواهى آن را بستم و به حدى بر من اثر كرد و صداى بلند در هواى گرم گريه مىكردم و...
... چون كمربند سبز علامت سيادت و اهل بيت و ولادت از آن اركان ايمان و انتساب به آن دودمان است و موضوع و مستعمل در اين معنى شريف است و معنى روح لفظ است حتى حسن و قبح معنى به لفظ نيز سرايت كند...
... بلكه شنيده شـده كـه تـمـام عـشـاق مـنسوبات معشوق خود را ولو فى نفسه كثيف و بد باشد لكن از آن جـهتى كه منسوب به معشوق است دوست دارند...
... و پـر واضـح است كه من پيغمبر و ائمههدى را دوست دارم و به انتساب خودم به آن انوار كـه در يـك وقـتـى دراصـلاب طـاهـره آنـهـا بـوده ام افـتـخـار دارم و ايـن شال سبز كه در كمر مىبندم از آن جهتى كه علامت سيادت و انتساب به پيغمبر است بايد دوسـت داشـت و دوسـت دارم و اگـر كسى ديگر توهين به منسوبات محبوب وارد نمايد بايد عـاشق با او بجنگد و مانع گردد.
حال اگر خود عاشق به يكى از منسوبات معشوق خود را طـورى شـود كـه تـوهـيـن وارد نـمـايـد بايد به اندازه محبت و درجه نسبت در سوز و گداز باشد و ملامت نمايد خود را تا به حدى كه از غصه بميرد و يا در طريق پوزش و خدمت او خود را كشتن دهد كه الذ لذائذ عاشق همين است بالضرورة و الوجدان ...
/ سیاحت شرق - صفحهی 9 و 10 /
سوم:
تصدقت! قربانت!
تو که از اول میدانستی، چرا!؟
تو که میدانستی رقیبت (که قرار است با تو بازی کند)، مجری بازی و داوران بازی، همه آدمهای بدِ بدْ بدْ هستند، چرا اصلا بازی را شروع کردی!؟
فدایت شوم!
مگر قبل از بازی، همان داور بد بد، صلاحیت تو را برای بازی تأیید نکرده بود!؟
چطور تن بهآن داوریاش دادی، نه به این داوریاش!؟
کاش قبل از اینکه بازی شروع بشود، به همه اعلام میکردی که قرار است تو داوری کنی، قرار است تو نتیجهی بازی را اعلام کنی (حتی قبل از اینکه وقت بازی تمام بشود!)...
چه میدانم! شاید اگر اینها را اعلام میکردی، اصلا نمیآمدم بازیتان را تماشا کنم!
...
چهارم:
بزرگوارانی که محبتشان فراموشم نمیشود و هر از چندی، شمعی در این کلبه میافرزوند؛ جز عرض شرمندگی و نشاندادن عرق جبین حاصل از خجالتم، چیزی ندارم.
حالمان گرفته بود اخیراً، خیلی!
این وبلاگ برای من حرمتی دارد، و حرمت خوانندگانش (هرچند اندک، اما پر از انسانیت و محبت) بیشتر و واجبتر.
وقتی ناراحتی، وقتی حیران و سرگردانی، وقتی که آزارت به مورچه هم نرسیده و متهم عالم و آدمی، شاید کار درستی نباشد که میهمان دعوت کنی!
شما که همیشه مهربانی کردهاید، شما که همیشه آمدهاید و این خانه را خالیتر از قبل دیدهاید و باز آمدهاید، شما که همین آمدن و رفتنتان، امید من برای گاهی-اینجا نوشتن است...
...
پنجم:
این روزها خیلی با خودم میخوانم: اللهم انی اعوذ بک من نفسی...
دعایمان کنید!
غمتان را نبینم.
نقل است که حسن بصری می گفت:
از سخن مستی عجب داشتم. مستی را دیدم که در میان وَحَل (گل و لای) می رفت، افتان و خیزان.
گفتم: قدم ثابت دار تا نیفتی.
گفت: تو، قدم ثابت کرده ای یا شیخ با این همه دعوی؟!
من اگر بیفتم، مستی باشم به گل آلوده. برخیزم و بشویم. این، سهل است.
اما از افتادن خود بترس...
که خلقی با تو بیفتند!
(تذکرة الاولیاء / فریدالدین عطار)