آمد بیادم از غم زهرا و ماتمش ... آن محنت پیاپی و رنج دمادمش
آن دیده پرآبش و آن آه آتشین ... آن قلب پر ز حسرت و آن حال درهمش
آن دست پر ز آبله وان شانه کبود ... آن پهلوی شکسته و آن قامت خمش
دردی که بود داغ پدر آخرالدواش ... زخمی که تازیانه همی بود مرهمش
از دیده ی سرشگ فشان در غم پدر ... وز دیده نظاره بحال پسر عمش
یکسو سریر و تخت سلیمات دین تهی ... یکسو بدست اهرمن افتاده خاتمش
توحید را بدید خراب است کشورش ... اسلام را بدید نگون است پرچمش
مصحف ذلیل و تالی مصحف اسیر غم ... بسته بریسمان گلوی اسم اعظمش
ام الکتاب محو و امام مبین غریب ... منسوخ نص واضح و آیات محکمش
گه یاد کردی از حسن و هفتم صفر ... گه از حسین و عاشر ماه محرمش
آتش زدی بجان سماعیل و هاجرش ... خون ریختی ز دیده عیسی و مریمش
از گریه اش ملایک گردون گریستند ... کروبیان به ماتم او خون گریستند
...
خواستم، به رسم ادب و به طرز ارادت، ایام را غمین اندیشه کنم...
«ادیب الممالک فراهانی»...
مرثیه ای برای مادر سروده بود،
اطاله بیش از آن، جایز نبود.
مادر...
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:0
|