|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
مرید پیر مغانم. تقدیم به جوانی اش.
***
سراسیمه خودش را به مسجد رساند. هنوز اذان نگفته بودند، صدای قرآن خواندنی از شبستان مسجد می آمد. کنار حوض وسط حیاط، وضویی تازه کرد و وارد شبستان شد. گوشه ای چمباتمه زد و غرق فکر شد...
...
- آقا سید... آقا سیدضیاء، ببخشید، سوالی داشتم.
- جانم؟ بفرمایید.
- این بیت حافظ، چه معنی می دهد؟
«مرید پیرمغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که تو وعده کردیّ و او بجا آورد»
...
ناخودآگاه اشکی از گونه اش سر خورد و پایین رفت. امسال دیگر سیدضیاء نبود و عجیب فراقش احساس می شد. اما حالا یکبار دیگر، دیده بودش...
...
- جوانم، بگذار پاسخت را بالای منبر، بین بقیه حرف ها بگویم که بقیه هم استفاده کنند.
- ان شاءالله...
...
سال پیش، شب نهم محرم، حاج سیدضیاءالدین، از نهی آدم ابوالبشر از خوردن گندم گفت و بزرگواری و عبودیت امیرالمؤمنین (فدایش شوم) در خوردن نان جوین در درازنای عمرش گفت.
- شیخ، یعنی آدم ابوالبشر، او خدای را وعده داد که از شجره گندم تناول نکند، لیکن سرپیچی کرد. اما پیرمغان، امام المتقین بود که او وعده نخوردن را به جای آورد و هرگز در عمرش نان گندم نخورد...
...
صدای اذان، بخودش می آورد. خوابی که دیده بود... نور از سرتاپای سیدضیاء می بارید.
- امشب که شب محرم است، شب نهم است... اینجا برای من چیزی دیگری معلوم شده...
از جای برمی خیزد و صف آخر، اقامه می بندد.
نماز تمام می شود و جمعیت پیرمردها، دور شبستان، به دیوار تکیه می دهند که واعظ، بالای منبر برود و روضه را شروع کند...
یکدفعه حس می کند، چیزی راه گلویش را بسته است. سینه اش تنگ بود. احساس می کند، باید بگوید، آنچه که سیدضیاء به او در خواب گفته بود. هنوز حاج آقا بالای منبر نرفته. می دود سمت منبر. دستش می لرزد. نمی داند چگونه بگوید و از کجا بگوید. چند نفر از پیرمردها اخم کرده اند که این جوانک چه می خواهد. حاج آقا هم کنار منبر متعجب ایستاده است. دستش را بالا می آورد و شروع می کند...
از آن شب و آن سوال و آن سؤال کردنش می گوید. از بیت حافظ و پیرمغان و سیدضیاءالدین می گوید. اسم سیدضیاء که می آید، بعضی از آشناتر ها، اشکشان جمع می شود. بانی مجلس هم که یادش می آید سال پیش، شب آخر از سید برای محرم سال بعد، قول گرفته بود، هق هق گریه اش بلند می شود. پاسخ سید را می گوید و...
حالا خودش هم قدری بغض کرده. همه منتظرند که بشنوند...
- قبل از غروب خوابیده بودم... سیدضیاءالدین را دیدم. خدا رحمتش کند، قد و بالایش غرق نور بود. به من گفت: جوانم! امشب که شب محرم است، شب نهم است... اینجا برای من چیزی دیگری معلوم شده... می دانی؟ «شیخ» ابراهیم خلیل الله است و پیر مغان، مولایم حضرت سید الشهداء (قربانش بروم)... و وعده چه بود؟... وعده همان ذبح فرزند بود. ذبح ولد ارشد... ذبح حاصل عمر. ابراهیم وعده داد و ابی عبدالله در کربلا...
دیگر اشک، نمی گذارد ادامه دهد... اشک پیرمردها، جوان ها و حاج آقا که دیگر نشسته و گریه می کند...
/ فدای جوانی علی اکبر / و فدیناه بذبح عظیم /