|
اینجا مجال قال است و... مقال حال!
|
- مست میشوی، جوانک؟
- عابد! تو بگو! چگونه میبینی و مست نمیشوی؟ اصلا میبینی!؟
- چرا میرقصی!؟
- فکر کردی دست خودم هست!؟ بهار آمده! چشمانت، رایحه صدایش را لمس نمیکند؟

...
این عابد و زاهد، هی مرا با «قل توبه» گفتنشان، قلقلک میدهند و بهار میخندد و من هم از خنده بهار.
دوست من!
تو بگو، میشود بهار را باشی و مستی نکنی؟
وقت بهار، لای چمنها میدوی و زیر درختها پرواز میکنی، یکبار که برگ سبزی با بغلدستیاش عشقبازی کند و شبنمی سر بخورد و روی گونه تو بچکد، و تو با خودت بگویی: مگر روحت کی گریه کرده!؟
بهار، از لب دیوار و سر طاقچه و زیر و زبر، طرب سرریز میکند؛ راستی! روحت را خانهتکانی کردهای؟
...
طفلکی، سنگ بیچاره! میدانم، بهار که میآيد، فقط سنگها، سنگینی میکنند...
من خیلی به نو بودن و «نو شدن» روزها، اعتقادی ندارم! روزها میآیند و میروند، مثل دیروز و فردا.
اما تبریک بهار، «واجب انسانی» است؛ هرچند که تکفیرت کنند!
(اگر خواستید نظری ثبت کنید، بالای صفحه، سمت چپ!)